العلامة المجلسي

41

حياة القلوب ( فارسي )

باز شيطان امر به زيادتى كرد ، عمرو گفت : نزديك آمدى واحسان كردى باز كرامت فرما . مطّلب گفت : پنج كنيز هم براي خدمت ايشان مىدهم . باز شيطان اشاره كرد : بيشتر بطلب ، عمرو گفت : اى جوان ! آنچه مىدهى باز به شما برمىگردد . مطّلب گفت : ده اوقيه مشك وپنج قدح كافور نيز اضافه كردم ، آيا راضى شديد ؟ باز شيطان خواست وسوسه كند ، عمرو بانگ بر أو زد وگفت : اى پير بد ضمير ! دور شو كه مرا در اين مجلس خجلت دادى . پس مطّلب أو را زجر كرد واز خيمه بيرونش كردند ويهودان نيز با اندوه ومذلّت بيرون رفتند ! سر كردهء يهودان به پدر سلمى گفت : اين مرد پير حكيم‌ترين دانايان شام وعراق است چرا از تدبير أو بيرون مىروى ؟ وما راضى نمىشويم كه دختر خود را به غريبى كه از بلاد ما نيست بدهى . پس چهارصد نفر يهود كه حاضر بودند شمشيرها كشيدند ودر برابر ايستادند وسادات حرم چهل نفر بودند ، ايشان نيز شمشيرها كشيدند ومطّلب بر سر كردهء يهود حمله آورد وهاشم بر شيطان ملعون حمله كرد ، شيطان گريخت وهاشم بر أو رسيد وأو را گرفته بلند كرد وبه زمين زد ، چون نور رسالت بر أو تأبيد نعره‌اى زد ومانند باد تندى از زير دست أو بيرون رفت وهاشم چون به جانب مطّلب نظر كرد ديد سركردهء يهود را به دونيم كرده است وهاشم وأصحاب أو بسيارى از يهود را كشتند ، وچون خبر به مدينه رسيد مردان وزنان به آن طرف دويدند وچون هفتاد نفر از يهود كشته شدند رو به هزيمت نهادند وعداوت يهود نسبت به حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم محكمتر شد ، پس هاشم گفت : ظاهر شد تأويل خواب من . عمرو از آنها التماس نمود كه : دست از ايشان برداريد وشادى را به اندوه مبدّل مسازيد ، پس هاشم به خيمهء خود مراجعت وأسباب وليمه مهيّا نمود وجميع حاضران را اطعام كرد .